گرچه یک آتشفشانم باید اکنون کوه باشم
تو خودت میخواستی در زندگی نستوه باشم
اَنتُمُ الاعْلَوْنهایت را به یاد آوردم اینک
کورۀ اندوه بودم قلب شاد آوردم اینک
بیت بیت لحظۀ دیدارت از یادم نرفته
نور و نان سفرۀ افطارت از یادم نرفته
مانده بر دل حسرت تقدیم جلدی از کتابم
طیب اللهِ تو را میخواهم آقا در جوابم
خواب دیدم شعر میخواندم برای چشمهایت
کاش این هم خواب باشد رفتهای... جانم فدایت
قاب لبخندت کنار حاجقاسم در اتاقم
چشم وا کن بار دیگر، رهبرم! چشم و چراغم
سست شد زانوی من بعد از تو اما ایستادم
من قوی میمانم آقا! قول دادم، قول دادم
ای حسینی! با یزید این زمان بیعت نکردی
جز به سمت قلۀ ایرانِ مرا دعوت نکردی
ماندی و در بیت خود با خانواده پر کشیدی
باز هم بر صورت اهریمنان خنجر کشیدی
در مصاف ظلمت و آیینه، فریاد تو روشن
وعدۀ ما روز رجعت باشد ای یاد تو روشن
شاعر : سارا رمضانی